
|
|
|
|
|
من اگه جای این شرکتهای سازنده شامپو و صابون بودم حتما صابونی که چشم را نسوزونه میساختم. آخه شامپوهایی هست که چشم رو نسوزونه ولی صابونها همشون چشم رو میسوزونن. برای همین دانیال قبل از رفتن به حمام گارد میگیره و گریه میکنه که "آی گیشم". این عکس هم بعد از حمام رفتن دانیال انداخته شده.
پسر فسقلی من علاقه زیادی به کارت بازی داره. روی یکسری از کارتهاش عکس ماشین های مختلف و روی یکسری دیگه هم عکس حیوانات مختلفه. از هر عکسی دوتا هست و من هرکدوم رو نشونش بدم اون باید بین کارتها، مشابهشو پیداکنه و به من بده. البته اسم تمام حیواناتشو یاد گرفته و موقع پیدا کردن کارت اسمشونو میگه و صداشونو در میاره. البته اولش این بازی براش خیلی سخت بود ولی کم کم یادگرفت. امروز که داشتم باهاش بازی میکردم کارت رو که پیدا کرد برای خودش دست زد و پاشو تکون داد و گفت "ایول ایول" من داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. نمیدونستم چی بگم فقط خندیدم. واقعا نمیدونم از کی یادگرفته بود. امروز بابا مریض بود و دانیال با کمال میل ازش پذیرایی میکرد. نکته جالب اینکه هروقت میخواست به باباش چیزی بگه و صداش کنه میگفت "علی" منم برای اینکه دانیال بگه بابا میگفتم "بابا" یکدفعه دیدم جامون عوض شده من دارم به بابایی میگم بابا، دانیال میگه "علی". از دست این بچه ها!!! راستی من از دوستانی که لطف دارن و به دانیال علاقمند هستن و مطالب این وبلاگ رو میخونن کمال تشکر را دارم چون هروقت تلفنی یا حضوری با من صحبت میکنن میگن که در جریان رشد و شیرینکاری های دانیال هستند. ولی خوشحال میشیم هروقت وقت دارن چند کلمه ای هم برای ما یادگاری بنویسن. خدا خیرتون بده. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:3 توسط ساناز اميني
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات باید قانونمندی رو از بچه ها یاد گرفت. دانیال تا حالا شدیدا دوست داشت توی ماشین، جلو و روی پای من بشینه ولی جدیدا علاقه داره که تنهایی روی صندلی عقب بشینه و حتما کمربند هم ببنده. تازه به ماهم یادآوری میکنه که ببندیم. این نشون میده که انسان ذاتا موجودی قانونمنده و چی میشه که وقتی بزرگ میشه اینطوری میشه نمیدونم!!!
این پسر کوچولوی ما تازگیها تمام تلاششو میکنه حرف بزنه البته به زبان خودش که برای ما هم قابل فهم و هم شیرینه. همه حرفهای مارو هم متوجه میشه و علیرغم اینکه من خودمو برای "این چیه؟" آماده کرده بودم حالا همش با "چرا؟" یا به زبون دانیال "گیا؟" مواجه میشم که خیلی سخت تر از "این چیه" هست چون اگه جوابم قابل فهم یا قانع کننده نباشه بازم میپرسه "گیا؟" اونوقت خر بیار و باقالی بار کن. مشخصه که آمادگی از پوشک گرفتن رو داره چون به زمانش بهمون میگه ولی مشکلی که باهاش داریم اینه که طبق قانون خودش حتما باید توی پوشک کارشو بکنه و هرچی روش کار فرهنگی میکنیم راضی نمیشه جای دیگه یعنی توی "دبلیو" کارشو بکنه. به هرحال از پیشنهادات سازنده خوانندگان محترم استقبال میکنیم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:36 توسط ساناز اميني
|
|
||
|
|
|
|
|
این هفته خیلی هفته بدی بود. مامان فری و خاله دوباره مارو تنها گذاشتن، من حالم زیاد خوب نبود و از همه بدتر: چند روز بود که توی تب میسوختی. دلم میخواست بمیرم و نبینم که چقدر حال پاره جگرم بد بود. تب خیلی بالا. وقتی فکر میکردم حالت بهتره تازه دمای بدنت 38 درجه بود. هیچ علامت دیگه ای از آنفولانزا نداشتی بجز بی اشتهایی. با اینهمه بیماری هایی که الان اومده من دل تو دلم نبود. هرکاری میکردیم تبت پایین نمیامد. دکتر گفت بجای استامینوفن ایبوبروفن بهت بدیم واگر تبت بالا رفت دیازپام. البته دکتر تجربه بیشتری داشت و خیلی خونسرد بود ولی من خیلی ترسیده بودم. به هرحال دکتر صلاح نمیدونست که آنتی بیوتیک را شروع کنی تا از بیماریت مطمئن بشه. ولی وقتی به من گفت حالا میتونین آنتی بیوتیک را شروع کنین انگار دنیارو به من دادن چون خیالم راحت شد که مسئله خاصی نیست و به راحتی برطرف میشه. نمیدونی چقدر آرزو میکردم که بازهم از روی تخت بلند بشی و مثل قبل اینطرف و اونطرف بدوی با اشتها غذا بخوری و گاهی با شیطونیهات منو کلافه کنی. دلم برای خنده های قشنگت کلی تنگ شده بود. البته انقدر خوش اخلاق بودی که در بدترین حالت هم برای اینکه من ناراحت نشم بهم لبخند میزدی و وقتی بهت میگفتم الان چطوری میگفتی خوب. میگفتم الان چی شد میگفتی "گی" یعنی هیچی. وقتی دستتو میگرفتم با لبخند میگفتی "مامان دوسی مه" یعنی مامان دوستت دارم. خدارو شکر که الان داری با بابایی توپ بازی میکنی و صدای خنده ات هم بلنده. امیدوارم همیشه شاد باشی و سالم. امیدوارم هیچ بچه ای مریض نشه که واقعا تحملش خیلی سخته. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:34 توسط ساناز اميني
|
|
||