تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers دانيال رفيعي
زندگي دانيال كوچولو

من اگه جای این شرکتهای سازنده شامپو و صابون بودم حتما صابونی که چشم را نسوزونه میساختم. آخه شامپوهایی هست که چشم رو نسوزونه ولی صابونها همشون چشم رو میسوزونن. برای همین دانیال قبل از رفتن به حمام گارد میگیره و گریه میکنه که "آی گیشم". این عکس هم بعد از حمام رفتن دانیال انداخته شده.

پسر فسقلی من علاقه زیادی به کارت بازی داره. روی یکسری از کارتهاش عکس ماشین های مختلف و روی یکسری دیگه هم عکس حیوانات مختلفه. از هر عکسی دوتا هست و من هرکدوم رو نشونش بدم اون باید بین کارتها، مشابهشو پیداکنه و به من بده. البته اسم تمام حیواناتشو یاد گرفته و موقع پیدا کردن کارت اسمشونو میگه و صداشونو در میاره. البته اولش این بازی براش خیلی سخت بود ولی کم کم یادگرفت. امروز که داشتم باهاش بازی میکردم کارت رو که پیدا کرد برای خودش دست زد و پاشو تکون داد و گفت "ایول ایول" من داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. نمیدونستم چی بگم فقط خندیدم. واقعا نمیدونم از کی یادگرفته بود.

امروز بابا مریض بود و دانیال با کمال میل ازش پذیرایی میکرد. نکته جالب اینکه هروقت میخواست به باباش چیزی بگه و صداش کنه میگفت "علی" منم برای اینکه دانیال بگه بابا میگفتم "بابا" یکدفعه دیدم  جامون عوض شده من دارم به بابایی میگم بابا، دانیال میگه "علی". از دست این بچه ها!!!

راستی من از دوستانی که لطف دارن و به دانیال علاقمند هستن و مطالب این وبلاگ رو میخونن کمال تشکر را دارم چون هروقت تلفنی یا حضوری با من صحبت میکنن میگن که در جریان رشد و شیرینکاری های دانیال هستند. ولی خوشحال میشیم هروقت وقت دارن چند کلمه ای هم برای ما یادگاری بنویسن. خدا خیرتون بده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:3  توسط ساناز اميني  | 

گاهی اوقات باید قانونمندی رو از بچه ها یاد گرفت. دانیال تا حالا شدیدا دوست داشت توی ماشین، جلو و روی پای من بشینه ولی جدیدا علاقه داره که تنهایی روی صندلی عقب بشینه و حتما کمربند هم ببنده. تازه به ماهم یادآوری میکنه که ببندیم. این نشون میده که انسان ذاتا موجودی قانونمنده و چی میشه که وقتی بزرگ میشه اینطوری میشه نمیدونم!!!

این پسر کوچولوی ما تازگیها تمام تلاششو میکنه حرف بزنه البته به زبان خودش که برای ما هم قابل فهم و هم شیرینه. همه حرفهای مارو هم متوجه میشه و علیرغم اینکه من خودمو برای "این چیه؟" آماده کرده بودم حالا همش با "چرا؟" یا به زبون دانیال "گیا؟" مواجه میشم که خیلی سخت تر از "این چیه" هست چون اگه جوابم قابل فهم یا قانع کننده نباشه بازم میپرسه "گیا؟" اونوقت خر بیار و باقالی بار کن.

مشخصه که آمادگی از پوشک گرفتن رو داره چون به زمانش بهمون میگه ولی مشکلی که باهاش داریم اینه که طبق قانون خودش حتما باید توی پوشک کارشو بکنه و هرچی روش کار فرهنگی میکنیم راضی نمیشه جای دیگه یعنی توی "دبلیو" کارشو بکنه. به هرحال از پیشنهادات سازنده خوانندگان محترم استقبال میکنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:36  توسط ساناز اميني  | 

این هفته خیلی هفته بدی بود. مامان فری و خاله دوباره مارو تنها گذاشتن، من حالم زیاد خوب نبود و از همه بدتر:

چند روز بود که توی تب میسوختی. دلم میخواست بمیرم و نبینم که چقدر حال پاره جگرم بد بود. تب خیلی بالا. وقتی فکر میکردم حالت بهتره تازه دمای بدنت 38 درجه بود. هیچ علامت دیگه ای از آنفولانزا نداشتی بجز بی اشتهایی. با اینهمه بیماری هایی که الان اومده من دل تو دلم نبود. هرکاری میکردیم تبت پایین نمیامد. دکتر گفت بجای استامینوفن ایبوبروفن بهت بدیم واگر تبت بالا رفت دیازپام. البته دکتر تجربه بیشتری داشت و خیلی خونسرد بود ولی من خیلی ترسیده بودم. به هرحال دکتر صلاح نمیدونست که آنتی بیوتیک را شروع کنی تا از بیماریت مطمئن بشه. ولی وقتی به من گفت حالا میتونین آنتی بیوتیک را شروع کنین انگار دنیارو به من دادن چون خیالم راحت شد که مسئله خاصی نیست و به راحتی برطرف میشه. نمیدونی چقدر آرزو میکردم که بازهم از روی تخت بلند بشی و مثل قبل اینطرف و اونطرف بدوی با اشتها غذا بخوری و گاهی با شیطونیهات منو کلافه کنی. دلم برای خنده های قشنگت کلی تنگ شده بود. البته انقدر خوش اخلاق بودی که در بدترین حالت هم برای اینکه من ناراحت نشم بهم لبخند میزدی و وقتی بهت میگفتم الان چطوری میگفتی خوب. میگفتم الان چی شد میگفتی "گی" یعنی هیچی. وقتی دستتو میگرفتم با لبخند میگفتی "مامان دوسی مه" یعنی مامان دوستت دارم.

خدارو شکر که الان داری با بابایی توپ بازی میکنی و صدای خنده ات هم بلنده. امیدوارم همیشه شاد باشی و سالم. امیدوارم هیچ بچه ای مریض نشه که واقعا تحملش خیلی سخته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:34  توسط ساناز اميني  | 

امسال ماه رمضان تموم شد، من بعد از دوسال تونستم روزه بگیرم. دانیال خیلی همکاری کرد. توی این ماه دقیقا به آداب و رسوم روزه گرفتن آشنا شده بود. فقط تعجب میکرد که چرا من آب نمیخورم و همش فکر میکرد مشکلی هست و مدام به من میگفت قرص بخور. شبی هم که تلویزیون اعلام کرد که عید فطر شده همش رقصید و شادی کرد. انقدر که خسته شد و تا سرشو گذاشت، خوابش برد.

حالا که ماه رمضان تموم شده من باید تلاش زیادی بکنم که بتونم دانیال رو از شیر و پوشک بگیرم البته کار خیلی سختیه هم برای من و هم برای دانیال. خدارو شکر که کمک کرد دانیال تا حالا که دو سال و دو ماهشه بتونه از شیر مادر تغذیه کنه البته در تموم این مدت دوگانه سوز بود یعنی هم شیر مادر میخورد هم شیر کمکی و بعد هم شیر پاستوریزه. ولی بازهم خوبه. به هرحال برامون دعا کنین این مرحله هم راحت و با کمترین خطا  طی بشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:6  توسط ساناز اميني  | 

امروز دیدم توی نی نی سایت قبلا که دانیال توی دلم بوده براش حسابی نامه نگاری کردم فکر کردم بذارم اینجا جالب میشه:

1386/3/12(هفته31 حاملگی)
منو ببخش دانيال نازم
سلام ماماني.
از ديروز تاحالا فكر كنم حسابي پهلوون شدي. آخه اونقدر محكم تكون ميخوري كه بعضي وقتا مامان دردش ميگيره.
ديشب دوبار دردم كه اومد دعوات كردم. فكر كنم توهم حسابي دلت گرفت.
چون امروز صبح فقط داشتي نيم ساعت منو محكم تر ميزدي.
عزيز دلم معذرت ميخوام. ديگه دعوات نميكنم. عوضش توهم به ماماني قول بده منو آرومتر بزني.
براي من و بابايي خيلي دعاكن

دوستت داريم


1386/3/13 (هفته31 حاملگی)
همه ما
سلام دانيال قشنگم
خوبي،‌ اميدوارم هرروز خوبتر بشي. امروز منو آرومتر ميزني معلومه ماماني رو بخشيدي عسلم.
بدون ماماني، بابايي، مامان فری و خاله ناناز دارند حسابي براي ديدنت لحظه شماري ميكنند. خداكنه زودتر اين مدت هم بگذره و تو به موقع بدنيا بياي.
خاله و مامان فری برات يك خروار چيز ميز خريدن كه بياي و ازشون استفاده كني.
همه ما رو دعاكن پسر قشنگ و نازم

دوستت دارم


1386/3/26(هفته33 حاملگی)
شمارش معكوس
سلام دانيال گلم
كم كم شمارش معكوس روزها براي ديدن صورت قشنگت شروع شده. اين هفته هاي آخر يك كم داره به ماماني سخت ميگذره. ولي تحمل همش به اميد ديدن تو، قشنگه.
دلم برات خيلي تنگ شده. دوست دارم اين چند هفته هم زود بگذره و من بتونم تو رو ببينم.
ديشب خيلي براي اونايي كه دوست دارن ني ني نازي مثل تو داشته باشن ولي هنوز خدا بهشون نداده دعا كردم.
توهم براي من و بابايي خيلي خيلي دعا كن.
مواظب خودت باش.

به اميد ديدار


1386/4/4(هفته34 حاملگی)
سلام پيسر گلم
دانيال جون. عزيزم. دلم برات تنگ شده خيلي زياد. چه خوب ميشه اين هفته هاي آخر هم زود زود بگذره و تورو زودتر ببينم. اين هفته ميرم دكتر لابد بهم ميگه دقيقاً كي ميبينمت.
اميدوارم سلامت و شاد باشي.

براي همه مامانهاي كوچولويي كه منتظر بدنيا آمدن عزيزترين كسانشون هستند هم آرزوي سلامتي و خوشحالي ميكنم.


1386/4/10(هفته35 حاملگی)
سلام كوچولوي من
ديگه كم كم داري آماده ميشي بياي پيش من. اين روزها ديگه خيلي براي ماماني سخت شده. اميدوارم زودتر بگذره. دكتر گفته يك هفته زودتر بايد بياي بيرون. يعني 4 مرداد. من دارم لحظه شماري ميكنم.
ما خيلي بي صبرانه منتظريم اين چند روز هم بگذره.

1386/4/17(هفته36 حاملگی)
به زودي ميبينمت
سلام دانيال گل
اين هفته قراره خانم دكتر سونوگرافي كنه و من تورو ببينم. نميدوني چقدر دلم ميخواد از نزديك ببينمت. اين هفته قراره مامان فری هم بياد دكتر. هممون منتظريم تو بياي پيشمون. الان همش 18 روز مونده.
براي همه ما دعا كن

1386/4/24(هفته37 حاملگی)
ماشاءالله
سلام دانيال گلم
توي سونوگرافي ديدمت ولي هيچ چيز و نميتونستم تشخيص بدم. فقط دكتر ميگفت اين سرته، اين پاته... منم كلي حظ كردم. مامان فری با من بود همش برات دعا ميخوند.
دكتر ميگفت براي خودت پهلووني حسابي، 2 هفته از سنت جلوتري ماشاء الله. خداروشكر. طبق زماني كه دكتر داده همش 11 روز مونده اين پهلوونمو ببينم.
اميدوارم همه چيز به خوبي بگذره و زود بياي پيش من.
دوستت دارم خيلي زياد.

بعد از چهل هفته انتظار بالاخره روز اول مرداد این عشق من متولد شد. الان 26 ماه میگذره. جالبه نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:18  توسط ساناز اميني  | 

بعضی ها میگن دخترها احساساتشونو بهتر بروز میدن ولی من فکر میکنم دختر و پسر نداره. خوشبختانه دانیال خیلی راحت به آدم میفهمونه چه احساسی به آدم داره با این جملات:

دوسی مَه = دوستت دارم      

عاری مَه = عاشقتم

قُری مَه = قربونت برم

آی لو = آی لاو یو

که البته هروقت میخواد به آدم ابراز علاقه کنه اینارو ردیف میکنه. هرکس هم بهش بگه "آی لاو یو" میگه "آی لو تو". هروقت بهش میگم حالم خوب نیست میگه: "قرص بور" و بلافاصله میاد ماش یعنی ماساژ میده و برام دعا میکنه. هروقت هم میریم خرید سعی میکنه هرچی دست منه ازم بگیره و بیاره و میگه "کمک". هروقت هم میگم دانیال من خسته ام فوری دوتا بوس دو طرف صورت منو میکنه، تمام اسباب بازی هاشو که ریخته جمع میکنه و میذاره توی کشو و میگه "بابا بیاد برقی" یعنی بابا بیاد جارو برقی بکشه، یعنی میخواد بگه من کار نکنم.

در ضمن دانیال شمارش هم یادگرفته و میگه" ایک، دو، سه، پانج، شیش، هف، هش، ده" بعد هم سریعا خودشو تشویق میکنه.

دیروز هم نمکدون رو نزدیک دستش گذاشته بود و من بهش گفتم مامان جون مواظب باش نمک نریزه سریعا به نمکدون گفت "بیریز نَنُن" که شکل جدید نریزه.

کاری هم از من خواست بهش گفتم من بلد نیستم سریعا به من گفت "بله نیی؟ بابا بله؟" و از باباش پرسید: "بابا بلی؟" (نحوه جدید صرف بلد بودن)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:9  توسط ساناز اميني  | 

دانیال توی نامزدی خاله کلی شیطونی کرد. البته شیطونی خوب که همه رو عاشق خودش کرده بود. هیچ چیزی رو به هم نریخت و اصلا هم خرابکاری نکرد. کاملا هم درک کرد که نامزدی تنها خواهر مامانیه و باید پسر خوبی باشه. همه بعد از عروس و داماد چشمشون به این داماد کوچولو بود و مدام بهش توجه میشد. خلاصه شب خوب و بدون دردسری بود و ماهم از همه چیز راضی و خوشحال امیدوارم این کبوترهای عاشق هم خوشبخت بشن. 

البته این نامزدی حدود بیست روز پیش یعنی شب نیمه شعبان بود ولی من وقت نداشتم اینجا چیزی بنویسم در ضمن منتظر بودم آقای عکاس محترم عکسها رو آماده کنه تا بتونم یکیش رو انتخاب کنم و اینجا بذارم. الان هم ماه رمضونه و دارم بعد از دوسال روزه میگیرم (البته با اجازه آقا دانیال) فقط هروقت احساس میکنه من تشنمه برام آب میاره.

حالا کمی هم از کارهاش بگم: جدیدا یاد گرفته اسمشو بگه :"داینال" البته گاهی اوقات هم درست میگه اما بیشتر دایناله تا دانیال. گاهی اوقات منو میندازه روپاش و تند تند میگه: "آآ بو، پیشی بو، گیش بند، مامان لالا اِ" یعنی: "آقا برو، پیشی برو، چشمتو ببند، مامان لالا کن اِ". شمارش هم بلد شده تا سه: "ایک، دو، سی، تار" هروقت هم ازش میپرسیم چند سالته انگشتاشو مثل علامت پیروزی میکنه میگه دو. به انگلیسی هم وقتی میخواد ابراز علاقه کنه میگه "آی لو" یعنی همون آی لاو یو. اعمال مربوط به وضو گرفتن و نماز خوندن را هم کاملا بلده.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط ساناز اميني  | 

دانیال به سلامتی دو ساله شد. تولدش رو شب جمعه گرفتیم در حضور عزیزانی که دانیال خیلی دوستشون داره. این تولد توی خونه خودمون برگزار شد. با حضور فری= مامان فری، لی= خاله، باباج= باباجون، ماشیین= مامان شیرین، عمنه=عمه، آنیز= پانیذ، عمو، مان= پیمان و آآ= محمدآقا.

جای همه عزیزان خالی خیلی خوش گذشت. از همه بیشتر به خاطر اینکه همه دور هم جمع بودند. دانیال هم حسابی مجلس داری کرد و رقصید و همه رو شاد کرد. عکسهای زیادی ازش گرفتیم که دوست داشتم همشو اینجا بذارم که نمیشه.

حالا بگم چرا اینقدر دیر این عکسهارو گذاشتم!!! آخه یک عضو جدید بنام شوهرخاله داره به خانواده ما اضافه میشه بنابراین سرمون خیلی شلوغه البته این عضو جدید رسما آخر این هفته به خانواده ما اضافه میشه که حتما عکسهای دانیال رو از مراسم خاله عزیزش اینجا میذارم. البته امیدوارم بازم خاله مهربونش وقت داشته باشه توی وبلاگ خواهرزاده اش پیام بذاره. بیاین همه برای خوشبختی خاله دانیال دعا کنیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:59  توسط ساناز اميني  | 

اینروزها سر مامان حسابی شلوغه و اصلا فرصت نداشت چیزی بنویسه به این دلایل:

- اتفاقاتی که توی کشور افتاد حسابی فکرمو مشغول کرده بود.

- مهمونای عزیزی داریم: فری و لا و باباج (مامان فری و خاله و باباجون)

- نزدیک شدن به تولد دانیال قشنگم که حالا داره دو ساله میشه. که امسال قراره تولد رو توی خونه خودمون بگیریم و بعدا عکسها و شرح ما وقع را خدمت همه خوانندگان ارائه میکنم.

- یک خبر خوب دیگه هم که فعلا نمیتونم بگم!!!

خلاصه فعلا همش خبرهای خوبه و سر من هم خیلی شلوغه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:51  توسط ساناز اميني  | 

مدتيه كه چيزي ننوشتم. بله دانيال رفت مولودي اتفاقا خيلي هم بهش خوش گذشت چون كلي رقصيد و توجه همه را به خودش جلب كرده بود. اتفاق مهمي نيفتاد ولي فرداش كه روز راي گيري بود با ما اومد بيرون و در راي گيري شركت كرد و بعدشم رفتيم پارك كه اينم يكي از عكساشه:

ولي اينو براي تو مينويسم كه اگه بزرگ شدي بخوني مامان جون. من از بزرگترها شنيده بودم تاريخ تكرار ميشه ولي اينجوري به چشم خودم نديدم. مردم ايران خيلي مردم مهربون و خوبي هستن. اين مدت يعني از فرداي روز راي گيري تا حالا همشون دارن بخاطر عقيده خودشون فرياد ميزنن. اينجا جاش نيست كه در مورد درستي يا غلطي اون چيزي بگم. ولي ميخوام بگم عزيز دلم به چيزي اعتقاد داشته باش كه ارزششو داره و بخاطرش پافشاري كن. فقط به سياست كاري نداشته باش چون تاريخ تكرار ميشه... .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:42  توسط ساناز اميني  | 

كلمات جديد دانيال كوچولو در سن بيست ودو ماهگي بقرار زير ميباشند:

موش يا ايش موز= شيرموز، قو=قاشق، ماشييين=ماشين، مِشي= بشين، فَيي=مامان فري، بييم=بريم، دايي=چايي، عموم=حمام، عمه= عمه، لا=خاله، عمو=عمو، ماشي= مامان شيرين، بارري= باطري، داس=تاس، بيس=بيسكوئيت، گيسي=قيسي، با=مربا، مون=نان، بايل=مبايل، اَوُ=الو، بال=توپ، گوج=گوجه، موس=سس، ناش= ساناز، مو=مُهر، بايي=پايين، نانا=آهنگ، حو=حوله، پش=پشه، دسِت=دستت درد نكنه، ميسي=مرسي، دَ=دَدَر، اَيين=ازاين، دَيِه=درآر، دَش=چشم، كائو=كاكائو، اَم=غذا، يَف=رفت.

بالاخره تلاش خودشو ميكنه كه با اين كلمات منظورشو به ما بفهمونه. عكس زير هم از راه رفتن دانيال در حالي كه دستشو پشتش گرفته انداخته شده است. آخر اين هفته هم قراره دانيال براي اولين بار در مراسم مولودي براي حضرت فاطمه شركت كنه كه از زبان خودش بعدا همه چيزو تعريف ميكنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:26  توسط ساناز اميني  | 

بالاخره بعد از مدتي انتظار رفتيم عروسي، آخه مامان و بابا كلي دلمو با تعريفاشون در مورد عروسي برده بودن و من دلم ميخواست ببينم عروسي چيه. اول كه رفتيم يك سفره انداخته بودن و همه دورش جمع شده بودن و همش دست ميزدن. خلاصه من كه نفهميدم براي چي اينكارو ميكردن ولي چون قول داده بودم پسر خوبي باشم، فقط تماشا ميكردم. بعد هم همه رفتن با عروس و داماد عكس انداختن كه ماهم رفتيم. تازه مهمونا متوجه من ميشدن و ابراز احساسات ميكردن و بهم ميگفتن داماد كوچولو. چندتا ني ني نازهم كه لباسشون خيلي قشنگ بود هم اومدن پيش من و ازم خواستن باهاشون برقصم ولي من قبول نكردم آخه خيلي خجالت ميكشيدم.

چون قول داده بودم پسر خوبي باشم و مرده و قولش، از اول تا آخر عروسي پهلوي مامان نشسته بودم و اصلا هم گريه نكردم. همه ميومدن و به مامان ميگفتن كه چه پسر خوش تيپ و آقايي داري... فقط گاهي اوقات از مامان خوراكي ميخواستم كه مامان هم ازم پذيرايي ميكرد. آخر هم كه بالاخره نميشه شير نخورد، البته فكر نكنين من هنوز كوچولو هستم ها، به خاطر اينكه اين چندتا دندونم نريزه شير ميخوردم وگرنه من براي خودم يكپارچه آقام !!! از شام عروسي هم خوردم جاي همه خالي.

به هرحال با اينكه خيلي سعي كردم پسر خوبي باشم ولي عادت دارم كه شبها زود بخوابم حتي اگه عروسي باشيم يا هنوز لباسمو در نياورده باشم. نتيجه اخلاقي عروسي هم اين بود كه عروسي يك مهموني است كه براي شروع زندگي دو نفر بر گزار ميشه كه همه توي اون مهموني شادن و براي عروس و داماد آرزوي خوشبختي ميكنن.

مامان: اميدوارم وقتي بزرگ شدي و خودت داماد شدي، اين مطالب رو بخوني و لذت ببري. عزيز دلم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:43  توسط ساناز اميني  | 

ما داريم كم كم براي عروسي عليرضا و نگين در آخر هفته آماده ميشيم. اولين عروسي اي كه دانيال ميخواد حضورداشته باشه. بعد از عروسي گزارش از زبان خود آقا دانيال ارائه خواهد شد. فعلا بحث داغ هم كفش و لباس مناسب براي عروسيه. البته مامان فري لطف كردن و كم و كسري هاي لباس دانيال رو برامون فرستادن معضل خريد كفش هم به اين ترتيب حل شد. واقعا دستشون درد نكنه. اينم دانيال درحال انتظار در فرودگاه براي كفش و لباس ارسالي مامان فري:

حالا از يكي از كفشهايي كه مامان بزرگ مهربونش فرستادن انقدر خوشش اومده كه حتي با خودش توي رختخواب هم مياره. هركس ندونه فكر ميكنه بچه ما كفش نديدست!!! عكس بعدي متعلق به دانيال در حال رانندگي به جاي بابايي است. از كوچكترين فرصت براي رانندگي استفاده ميكنه. دست فرمونش هم ظاهرا خوبه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:25  توسط ساناز اميني  | 

نميدونم چرا در اين كشور اصلا به فكر پسر بچه ها نيستن. توي تمام مغازه ها فقط كفش و لباس فقط براي دخترها پيدا ميشه. هرجا ميريم انواع و اقسام كفش براي دختر ها هست كه خيلي هم قشنگند ولي براي پسر بچه ها فقط كفش ورزشي. آخه مگه ميشه با كفش ورزشي رفت مهموني و عروسي. حالا هم كه ما آخر ارديبهشت عروسي دعوت داريم و دانيال هم براي اولين بار ميخواد در يك مجلس عروسي حضور پيدا كنه. تازه بعد از گشتن هاي زياد يكجا رو پيدا كرديم كه كفش براي پسرها داشت  تازه با قيمت بالا، كه اونم هر چي پاي دانيال كرديم بهش نخورد. آقاي فروشنده ميگفت پسر شما روي پاش تپليه و كفشها اندازه اش نيست. حالا نميدونم تكليف ما چيه. اينام كه جنسشون جور نيست عيب روي بچه ميذارن.


امروز دانيال كار خيلي جالبي كرد كه من همينطور متعجب موندم: تشنه اش شده بود و بجاي اينكه به من بگه خودش رفته بود ليوان پر از آب را برداشته بود و موقع خوردن، نصفشو ريخته بود زمين. من كه متوجه شدم گفتم دانيال جان هروقت خواستي آب بخوري به من بگو ديدي ريختي زمين. گل پسر من هم كه ديد من ناراحت شدم سريعا يك پارچه برداشت و زمين را تميز و خشك كرد و پارچه را انداخت توي ماشين رختشويي. البته دانيال مواقع ديگه هم خيلي به من كمك ميكنه و واقعا هم عالي كمك ميكنه.

بازهم كلمات جديدي به فرهنگ لغات دانيال ما اضافه شد:

گو=جوجو، پيش=پيشي يا همون گربه، گيش=چشم (جالبه وقتي نقاشي ميكشه ميگه گيش، گيش، ابو = چشم، چشم، ابرو)، ففر= مامان فري، گيلگيل= قلقلك، هاپ= هاپو يا همون سگ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:34  توسط ساناز اميني  | 

جديدا كشف كرديم در نزديكي خونه ما محلي است كه براي بچه ها درست كردن و از نظر وسائل بازي و بهداشت كلي، جاي خوبيه. دانيال رو برديم اونجا. اين گل پسر اول خجالت ميكشيد و بازي نميكرد ولي بعدش به زور آورديمش بيرون !!! بين بازي هاي اونجا هم از همه بيشتر از استخر توپ خوشش اومد و دوست داشت مدتها توي اون بمونه. حالا هم ازما قول گرفته كه هفته اي يك دفعه ببريمش اونجا.

اين گل پسر ما داره در مورد صحبت كردن پيشرفتهاي زيادي ميكنه و ميدونه كه من خيلي در اين مورد عجولم. علاوه بر كلماتي كه قبلا ميگفت الان اين موارد را هم ميگه: ماش=ماشين، دس=دست، بش=بشين، پاش=پاشو، عم=عمه و عمو، كش=كفش، در=ددر يا بيرون.

خلاصه در فرهنگ لغات دانيال رفيعي، همه چيز فشرده و بدون اتلاف انرژي بيهوده گفته ميشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:48  توسط ساناز اميني  | 

علاوه بر كلماتي كه دانيال قبلا ميگفت در حال حاضر اين كلمات نيز به فرهنگ لغاتش اضافه شدند:

بايل = موبايل، موم= نان يا نون، مور= مهر، بوس= بوس، آق= اتاق، الا= خاله، پيش= پيشي، بق= بغل، كاب= كتاب، ماش= ماست، بيم= بريم، ابو= ابرو، اس= عكس.

در ضمن سعي ميكنه بقيه موارد رو كه هنوز نميتونه بگه، فقط اهنگشو بزنه. من هم كه كلا خيلي هيجان زده هستم و دوست دارم زودتر حرف بيفته. بعضي وقتها بهش ميگم اگه بتوني بگي قسطنطنيه معلومه بزرگ شدي. براي اينكه ثابت كنه بزرگ شده ديگه صبح ها ترجيح ميده نام و پنير به جاي سرلاك و شبها هم ساندويچ به جاي سوپ بخوره اونم به شرطي كه بديم دست خودش و در خوردن ساندويچ دخالت نكنيم.

اين آقا دانيال ما پسر خيلي خوب و نظيفي تشريف دارند مثلا سعي ميكنن قبل از خواب همه اسباب بازيهايي كه در طول روز پخش و پلا كردند رو جمع كنند و در كشوي مربوطه بريزند و همه چيز را سرجاي خودش بذارن كه مبادا بابا ناراحت بشن و يا مامان خسته بشن. كلا اين كارهاي اين آقا پسر گل تماشاييه و مايه افتخار ما هستند ايشون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:44  توسط ساناز اميني  | 

من هميشه صبحها قبل از اينكه دانيال بيدار بشه براش شير ميبرم. امروز دانيال زودتر از خواب بيدار شد و شيرشو خورد. بعد همون موقع هميشگي كه رفتم بهش سر بزنم بيدار شد و ديد هيچي دست من نيست با تعجب ازم پرسيد "ايش كوش!؟" يعني "شير كجاست" من هم خوشحال شدم كه دانيال براي اولين بار جمله ساخته و هم خندم گرفته بود از قيافه بامزه اي كه گرفته بود هم اينكه شرمنده شدم چرا براش شير نياوردم. مجبور شدم ساعت شش صبح براي تلافي اين كارم براش صبحانه آماده كنم و بعد از اينكه خورد راحت گرفت خوابيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 8:44  توسط ساناز اميني  | 

آواي خوش هزار تقديم تو باد                          سرسبز ترين بهار تقديم تو باد

گويند كه لحظه ايست روئيدن عشق                آن لحظه هزار بار تقديم تو باد

عيد آمد و دانيال دومين بهار زندگيش را تجربه ميكنه. حالا بيست ماهش تموم شده و داره كم كم به دو سالگي ميرسه. خيلي زود گذشت به قول معروف بچه ها بزرگ ميشن و ما پير ميشيم. امسال ما سال تحويل را با مامان فري و خاله آغاز كرديم اما به صورت مجازي، دانيال هم خيلي هيجان زده بود. سر هفت سين دعا كرديم كه همه سالم و خوشحال باشن و دانيال هم با اون دستهاي كوچولوش كه بصورت دعا بالا برده بود با زبان خودش آمين گفت. واقعا اميدوارم امسال سال خوبي باشه و دانيال كوچولو هم به همه دوستان عزيزي كه وبلاگشو ميخونن عيد رو تبريك ميگه و آرزوي سلامتي داره.

امسال بازار ديدو بازديد ماهم داغ بود و دانيال در اين ميان دوستاني پيدا كرد كه تجربه خوبي براش بود. در حال حاضر اين پسركوچولوي ما ياد گرفته علاوه بر كارهاي قبلي خودش، لباسشو از تنش در بياره، خودش با قاشق غذا بخوره البته كثيف كاري هم ميكنه و غذاهارو به اطراف ميپاشه.يك دوست هم پيدا كرده كه اسمش آروينه كه بهش ميگه آبين.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 14:47  توسط ساناز اميني  | 

كار كردن من با كامپيوتر جديدا ماجراها داره، دانيال تا متوجه ميشه كه من ميخوام با كامپيوتر كاركنم با اصرار از من ميخواد كه روي پاهام بشينه بعد هم تنها كسي كه حق داره به كامپيوتر دست بزنه دانياله. جدي ميگم ديگه اجازه نميده دست من به كامپيوتر بخوره و خيلي جدي با كامپيوتر كار ميكنه و تا دست من به كامپيوتر نزديك ميشه با اعتراض اونو كنار ميزنه. جالب اينه كه به تقليد از من وقتي دكمه كامپيوتر را فشار ميده دستشو ميزنه زير چانه اش و با دقت به مونيتور نگاه ميكنه و وانمود ميكنه كه داره ميخونه.

اينم يك عكس از دانيال از فوت كردن شمعهاي نامرئي كيك تولد پيمان، پسرعمه دانيال. البته در زمينه تصوير، جارو برقي كه دوست عزيز و جدايي ناپذير آقا دانياله قابل ديده. كلا دانيال علاقه خيلي زيادي به لوازم برقي داره كه از بين اونها جاروبرقي يه چيز ديگست.

و اما فرهنگ لغات دانيال: كمابيش لغاتي داره به فرهنگ لغات دانيال افزوده ميشه كه درحال حاضر علاوه بر لغات قبلي اينها رو هم ميگه: (البته انگار خودش ميفهمه كه كاملا درست نميگه و بعد از اداي هركلمه خودش ميخنده و خجالت ميكشه).

كيي: كليد-  ميس= ماست-  اوييش= سوييچ- كاب= كتاب.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:15  توسط ساناز اميني  | 

فسقلي ما اين هفته سرما خورده بود. ما سعي كرديم بتونيم بدون دادن آنتي بيوتيك حالشو خوب كنيم ولي نشد و بالاخره رفتيم دكتر، اين دانيال قلقلي هم تا آقاي دكتر اومد معاينه اش كنه طبق معمول مطب رو گذاشت رو سرش و مدام گريه كرد. خلاصه به دستور آقاي دكتر، آنتي بيوتيك رو شروع كرديم. دانيال اولش مقاومت زيادي براي خوردن آنتي بيوتيك نشون ميداد ولي وقتي ميخورد دنبال بقيه اش ميگشت. با اينهمه باز هم دفعه بعد مقاومت ميكرد. من هم مجبور ميشدم هردفعه به بابايي بگم دستاشو بگيره تا من شربتو بريزم توي دهنش. ديشب سعي كردم با دليل و منطق دانيالو راضي كنم كه شربتشو بخوره تا خوب شه و دوباره بريم پارك با بچه ها بازي كنيم. دانيال بعد از اينكه با دقت به حرفهاي من گوش كرد از روي صندلي كه نشسته بود بلند شد و رفت بغل باباش و بهش اشاره كرد كه دستاشو بگيره بعد هم خودش دهنشو باز كرد و منتظر شد كه من شربت رو بريزم توي دهنش!!!

واقعا كه اين بچه ها چه دنيايي دارند. البته خداروشكر الان حالش خوب شده و شايد يكي دو روز ديگه دوباره بره پارك. راستي يادم رفت بگم دانيال خوش تيپ ما هفته پيش دوباره موهاشو كوتاه كرد كه بدليل مصادف شدن با مريضيش، عكس خوبي ازش ندارم كه اينجا بذارم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:46  توسط ساناز اميني  | 

كم كم دانيال داره به جمع انسانهاي گويا افزوده ميشه و علاقه زيادي به صحبت كردن نشون ميده. تا الان دامنه لغاتي كه ميگه بزرگتر شده و ميشه گفت همه حرفهاي مارو ميتونه درك كنه.
مامان، بابا، ايش=شير، او=الو، عكس، سيس=نيست، عيي=علي (نام ديگه اي براي بابا)، ني=ني ني، گل، آب، يف= رفت، آيه=آره، نه، گاس=اجاق گاز.
كلماتي هستند كه در فرهنگ لغات آقا دانيال ما ميگنجند.
در ضمن اين گل پسر ما نماز خوندن و دعا كردن هم حسابي بلده و خيلي هم جدي و روزي 5 تا 7 وعده نماز ميخونه. ديروز كار جالبي كرد. ما گاهي براي اينكه دانيال نتونه شيطنت كنه و مهرمونو برداره، ازش ميخوايم كه روي صندلي بشينه و ما نمازمونو بخونيم. ديروز داشت جدي نماز ميخوند و من حواسم نبود باهاش حرف زدم، دانيال هم همانطور كه به نمازخوندن ادامه ميداد به من اشاره كرد كه برم روي صندلي بشينم تا نمازش تموم بشه!!!.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 23:44  توسط ساناز اميني  | 

آخه چرا وقتي آدم بزرگا ميخوان فارسي حرف بزنن بعضي كلمات رو تكرار ميكنن. مثلا دانيال دوست داره بگه "ما" به جاي "مامان" و "با" بجاي "بابا" و همينطور "ني" بجاي "ني ني". خوب بعضي كلمات هم تكرار نداره مثل "گل"  يا "ايش = شير" كه كامل ميگه. آخه چقدر حرف زدن سخته وقتي آدم ميتونه با ادا و حركات همشو بفهمونه.

چند روز پيش ما به يك مهموني رفتيم كه فاميل بابايي اونجا بودن كه خيلي از اونا دانيال رو نديده بودن. اولا دانيال كه از بغل من پايين نيومد و تا وقت گير آورد خوابيد. بعد هم هركس دانيال رو ميديد ميگفت كه قيافه اش شكل مامانش شده. البته من هم از اين مسئله بدم نيومد!!!.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:23  توسط ساناز اميني  | 

تمرينات زيادي براي تقويت حافظه بچه ها در اين سن پيشنهاد ميشه. يكي از اين موارد بازي اي هست كه چند روزه با دانيال ميكنم:

اسم اشيا و اعضاي بدن رو ميگم و دانيال سعي ميكنه اونارو شناسايي كنه و به من نشونشون بده. هردفعه علاوه بر دوره كردن مواردي كه ميدونه، سعي ميكنم يكي دو مورد جديد يادش بدم و دفعه بعد اونا رو هم دوره كنيم. بعضي وقتها هم سعي ميكنه اونايي كه آسونه تكرار كنه. آخر بازي هم كه ميشه هول ميشه و همه رو با هم قاطي ميكنه و خودش غش غش ميخنده. جديدا ضماير را هم ميتونه از هم تشخيص بده مثل كفش من و كفش تو. يكبار اين ضماير را با هم قاطي كرد و بهش گفتم كفش من كو؟ كفش خودشو نشونم داد و براي اينكه بهم ثابت كنه اشتباه نكرده تلاش كرد كفش خودشو پاي من كنه.

راستي تازه ديروز يادگرفت از پله بره بالا. البته براي اطمينان دست منو ميگيره ولي با انرژي خودش بالا ميره. از پايين اومدن كمي هراس داره. در ضمن به مامانش رفته و چپ پاست و اول پاي چپشو ميذاره بالا.

اينم يك عكس از دانيال در حال انجام كار داوطلبانه:

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:37  توسط ساناز اميني  | 

خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد. من فكر ميكنم كه هنر در وجود همه انسانها از طرف خداوند به وديعه گذاشته شده و دانيال كوچولو هم از اين قاعده مستثني نيست. البته هنوز خيلي مونده تا بتونه اشكال با معني بكشه ولي خيلي علاقه داره با مداد روي كاغذ نقاشي كنه. خوب فكر كنم پيكاسو هم از همينجا شروع كرد ديگه.

يكي از سرگرميهاي اصلي دانيال كتاب خوندنه و گاهي اوقات هم اگه از مطالبش خوشش نياد اونارو پاره ميكنه و به زباله دان تاريخ ميفرسته. كي ميدونه شايد انيشتن هم از اينجا شروع كرده باشه.

راستي دانيال واكسنشم زد و خيلي سختي كشيد. توي مطب دكتر كه از اول تا آخرش گريه كرد.خدا رحم كرد مامان فري و خاله ناناز اينجا بودن و توي آروم كردنش كمكم كردن ولي حيف كه چند روزيه دوباره از پيشمون رفتن و مارو تنها گذاشتن. اينم يك عكس بعد از واكسن:

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:56  توسط ساناز اميني  | 

چند روز ديگه يعني اول بهمن، دانيال دقيقا يك سال و نيمه ميشه. بايد بريم "آمپول بزنيم جيززز" واي از اين واكسنها كه همش بايد يادآوري زد. چندبار بايد واكسن سه گانه و فلج اطفال بزنيم بابا. به هرحال لازمه. خدا بخير كنه. 

كم كم داره شخصيت دانيال ساخته ميشه. دانيال پسر خيلي خيلي مهربون، منظم، تربيت پذير، اجتماعي و فهيميه. شوخ طبعي جالبي داره. سعي ميكنه توي كارهاي خونه به ماماني و بابايي كمك كنه، خيلي كم گريه ميكنه و سعي ميكنه خواسته هاشو با اشاره به ما بفهمونه، عاشق لوازم برقي، كامپيوتري و روشناييه. به جارو خيلي علاقه داره خصوصا جارو برقي. از غذاهاي شيرين بيشتر از همه خوشش مياد. گرماييه، احساس مسئوليتش زياده. با آقايون ميونه خوبي نداره. عاشق آهنگ و رقصه. عاشق نماز و دعا و سينه زني هم هست. قدر دان و با محبته. از ماست ميوه اي، آب ميوه، سرلاك، شكلات خيلي خوشش مياد در عوض تخم مرغ و سيب زميني زياد دوست نداره. هنوز شير را به همه چيز ترجيح ميده. خوددار و مغروره حاضره از خواسته خودش به خاطر ديگران بگذره. هنوز پوشك استفاده ميكنه. از حمام خوشش مياد ولي به هيچ وجه حاضر نيست توي لگن پرآب بشينه. مادر بزرگ و خالشو خيلي دوست داره (واي از وقتي كه دوباره برن). رابطه اش با من و بابايي خيلي خوبه و ما ميميريم براش. خلاصه هرچي از خوبي هاش بگم كم گفتم. تا كسي از نزديك نبينه روح بزرگشو باور نميكنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:1  توسط ساناز اميني  | 

دانيال گاهي براي تقليد از بابايي فرمون ماشينو حركت ميده و قام قام بيب بيب ميكنه.مامان شيرين هم كه اين علاقه دانيال رو به وسيله نقليه ديد، يك الگانس براي دانيال خريد و دانيال هم سوارش شد. البته ناگفته نمونه كه بوق اين الگانس گرانبها بيشتر از همه توجه دانيال كوچولو را جلب كرد. هنوز پاش به پدال نميرسه ولي ميتونه پاشو به زمين فشار بده تا حركت كنه.

فكر كنم تابستون كه بشه حسابي پاهاش به ركاب برسه و كلي هم از ماشين سواري كيف كنه.

دانيال براي اولين بار در 17.5 ماهگي رانندگي رو با يك الگانس آخرين سيستم تجربه كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 16:51  توسط ساناز اميني  | 

توي اين هفته من خيلي كار داشتم و برخلاف ميلم مجبور شدم از دانيال دور بشم. البته من اصلا با لوس شدن و ماماني شدن بچه خصوصا پسر موافق نيستم ولي دارم تجربه ميكنم كه بچه ها توي اين سنين شديدا دوست دارن كنار پدر و مادرشون خصوصا مادرشون باشن. نميدونم چرا ما بزرگترها اين فرشته ها رو به دنيا مياريم ولي دوست نداريم بفهميم كه چه نيازهايي دارن. مثلا دلشون ميخواد از مامانشون زياد دور نباشن. بعد جالب اينجاست كه منتش رو سر اين فرشته هاي كوچولو ميذاريم. واقعا خيلي جالبيم نه؟؟؟
به هر حال ميخواستم بگم ماماني ازت معذرت ميخوام، ازت ميخوام سعي كني درك كني كه گاهي اوقات مجبورم تنهات بذارم و منو ببخشي. البته الان دارم از بودن مامان فري و خاله ناناز استفاده ميكنم  تو هم كه خيلي دوستشون داري و اونام كه بيشتر از جونشون تورو دوست دارن و نميذارن بهت بدبگذره و دستشون درد نكنه ولي از برخوردت ميفهمم كه انتظارت از مامان يه چيز ديگست.
به هرحال بازم ميگم گلكم منو ببخش به خاطر همه كوتاهي هاي غير عمدي كه در موردت ميكنم . دوستت دارم خيلي خيلي خيلي ... زياد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:0  توسط ساناز اميني  | 

ديگه دانيال حسابي ژولي پولي شده بود و پس از گفتماني كه بين بابايي و من انجام شد، تصميم گرفتيم دانيال رو براي اولين بار به آرايشگاه ببريم و موهاشو آلماني بزنيم. اولش كه آقاي آرايشگر رو ديد سعي كرد متانت خودشو حفظ كنه و آروم بود ولي بعدش چشمتون روز بد نبينه.... تخته گاز گريه كرد. ديگه ول كن نبود و تمام تلاش ما براي سرگرم كردنش كاملا بيهوده بود. همچنان گريه ميكرد و گردن منو چسبيده بود و به هيچ چيزي جز خروج از آرايشگاه راضي نبود. من ديگه نزديك بود كم بيارم و وسط كار دانيالو بيارم بيرون ولي فكر كردم بايد مقاومت كنم كه هم زحمتمون هدر نره و دانيال هم يادبگيره توي اين دنيا گاهي بعضي چيزها به اون بدي كه فكر ميكنه نيست و عاقبت قشنگي داره و بايد براي رسيدن به عاقبت اون صبر كرد. كار آقاي آرايشگر كه تموم شد از اونجا بيرون اومديم بلافاصله گريه دانيال تموم شد و تازه متوجه شد چقدر خوشگل شده و تا شب چند بار ازمن خواست كه بلندش كنم كه توي آينه خودشو ببينه.

اين عكس هم علاقه زياد دانيال به خوردن خوراكي مورد علاقه اش رو نشون ميده كه خاله مهربونش ازش انداخته. البته ناگفته نماند كه اين ارث مامانشه كه دوست داره بعد از خوردن خوراكي هاي خوشمزه، ته ظرفشونو با زبان تميز كنه و اينهمه هم دور دهانشو كثيف كنه.

تازگيها من مشكلاتي در رابطه با عكس انداختن از دانيال دارم. تا متوجه دوربين ميشه اگه حوصله نداشته باشه پشتشو به دوربين ميكنه و بعضي وقتها هم همش مياد طرف دوربين كه ازم بگيرتش. به هرحال شايد بشه به روش سعي و خطا بالاخره يك عكس خوب درآورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 23:0  توسط ساناز اميني  | 

نميدونم به چه دليل هميشه حسي در انسان وجود داره كه انسان رو به شبيه سازي گذشته تشويق ميكنه. حالا در هرسني كه باشه. يعني چي؟ اين دوتا عكس كه يكيش مال يكماهگي دانيال و يكيش مال شانزده ماهگيشه منظور منو ميرسونن:





به نظر من هميشه آدما آرزوهايي دارن كه به بعضياش ميرسن و به بعضياشم نميرسن. بعد آرزو ميكنن كاش زمان به عقب برگرده و دوباره براي رسيدن به اونا تلاش كنن. بعد كه ميبينن نميشه سعي ميكنن بچه هاشونو مجبور كنن كه مثل اونا آرزو كنن و بهش برسن. يادشون ميره كه بچه ها آدماي متفاوت با آرزوهاي متفاوت هستن. بنابراين باز اين چرخه تكرار ميشه.
خيلي مهمه كه فراموش نكنيم كه بچه ها خودما نيستن و آدماي مستقلي هستن. من كه سعي ميكنم اين كارو بكنم. از همين حالا توي اين فكرم كه دانيال به چي علاقه داره و چه تشابهات و تفاتهايي با من و باباش داره كه بتونم در مسيري كه اونو به خواسته هاي منطقيش ميرسونه هدايت كنم. البته ازش انتظار دارم كه روي آرزوهاش فكر كنه، برنامه ريزي كنه، بررسي كنه و بتونه با دلايل منطقي من و باباشو مجاب كنه.
اينطوري يادميگيره بفهمه از زندگيش چي ميخواد و چيكارميخواد بكنه كه ديگه افسوس گذشته رو نخوره و نخواد به عقب برگرده.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:4  توسط ساناز اميني  | 

تا اين لحظه 1386 بار معادل سال تولد دانيال از اين وبلاگ بازديد شده. از لطف و توجه دوستان عزيزمون ممنونيم و اميدواريم بازهم به ما سر بزنن و با نوشتن يادگاري، خاطرات قشنگي رو براي دانيال در آينده ايجاد كنن.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:8  توسط ساناز اميني  |